درین شبهای خستگی همه خوابیده اند اما چشم های من باز است.

حالا دیگر نمی شود بغضی را که دارم خفه کنم.

انگار هزار سال است هذیان می گویم

و رویای آنهایی که خواب اند در رقصی غم انگیز برای من تکرار می شود.