شمع ميسوزدوپروانه به دورش چرخد ،من که مي سوزم وپروانه ندارم چه کنم..........

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد
چرا نگاه هايت نقدر غمگين است ؟
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟
اما افسوس ... هيچ کس نبود
هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره
آری با تو هستم ..
با تويي که از کنارم گذشتي...
حتي يک بار هم نپرسيدي
چرا چشم هايت هميشه باراني است!!
نمي دانم زندگي از من چه مي خواهد، من که دوري ميکنم از او ولي، او همچنان در بازي دوران مرا بازيچه ميخواهد!!!
کاش وقتي آسمان باراني است،چشم را بااشک باران ترکنيم...کاش وقتي که تنها ميشويم لحظه اي ياد يکديگر کنيم
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد ،مرغ اميد من ازشدت غم ميميرد،دل به روياي خوش خاطره ها ميبندم باز هم خاطره ها دست مرا ميگيرد...
دختري دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود بست
رفت و هر چه داشت
يعني آن دل شکسته را
توي کيسه زباله ريخت
پشت در گذاشت....
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاکروبه ها
يک دل شکسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از کنار چشمهاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چکيد...![]()
----------------------------------------------------------------------
گفته بودي فردا،پشت اين پنجره ها،غنچه اي مي رويدوکسي مي آيد...روشني مي آرد،ديرگاهيست که من پشت اين پنجره ها منتظرم ولي اينجا حتي ،رد خاک هم نيست................................!
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري
و اين عاشقان هستن كه هميشه تنها مي مانن.