باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است ...
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است ، آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است ، هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد ، های های دل دیوانه من پنهانی است .

............................................................................
من آن رودم که تنها آب دارم ، نگاهی خسته و بی تاب دارم ، من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصویری از مهتاب دارم .
............................................................................
دلم ز دست زمانه بسی تنگ است / چه کنم که کار دنیا فقط نیرنگ است
نیرنگهای دنیا هزار و یک رنگ است / خدا کند شود پیدا دلی که با دل من یک رنگ است
............................................................................

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :
پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن …. چیزی نیافتم .
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
..........................................................................
اگه یه روز تنها شدی ، بغض کردی و دلت می خواست
گریه کنی ولی دلیلی واسه گریه کردن نداشتی
بدون دل خدا واست تنگ شده و می خواد
صداش کنی!!!..............
........................................................................
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل دردآشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت کنم
بافراموشي هم آغوشت شوم............
![]()
.......................................................................
شب است و غم گرفته چار سويم
بيا ای دوست بنشين روبرويم
بيا تا قصه تنهاييم را
اگر خوابت نمی آيد بگويم
.......................................................................
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….![]()
....................................................................
عشق آدما به هم ، قصه خنده داریه
اولش قشنگ و بعدش همه گریه زاریه
وقتی عشق ها همه از دم مثل هم تموم میشن
چرا باز باید شروع کرد ، آخه این چه کاریه ؟
........................................................................
می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
.......................................................................
به لبهایم مزن قفل خاموشی که در دل قصه ای نا گفته دارم
ز پایم باز کن این بند گران را که از این سودا دلی آشفته دارم . . .